![]()
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
آرشیو موضوعی
جستجو
پیوندها
ساده و سر سخت مثل سنگ
خوابهای صورتی خیال های خط خطی ردیف ردیف پروانه در مسیر آمدنت چیدم عطر تو جاده ی خاموش الو مهتاب حقوق و ادبیات اخبار ايران اخبار ICT |
همیشه عطر تو جاریست
من و تو
"این شعرم مربوط به اوایل آبان که تا الان نتونستم کاملش کنم حسش که رفت دیگه نشد کامل بشه.این روزا حس شعر گفتنم هم غیر فعال شده.امان از میانترماو...
دلم برای نگاهت ببین چه دلتنگ است
و راه بین من و تو هزار فرسنگ است
درون سینه ی ما عشق هست شکی نیست
چرا حجاب نگاهت براه آن سنگ است؟
تو ساز می زنی اما چرا مخالف من؟
منی که ساز دلم در هوای تو چنگ است
چه حس سرد و غریبیست وقتی آرامش
بروی سوز صدایت فریبی از رنگ است
سکوت می کنی شاید ز من بپوشانی
غرور شیشه ای ات را که در دلت ننگ است |+| نوشته شده توسط نسترن فقیهی فر در یکشنبه یکم آذر 1388 ساعت 20:0
بازگشت
" برگی که در بهار فرو ریخت و در پاییز جوانه زد"
"تقدیم به بودن دوباره ات شاید به کوتاهی رقص قاصدکی در باد"
در تن عاشق شب قلب مهتاب تپید
وقتی از دیده ی گل رنگ چشمان تو دید
دلم از سینه شکفت مست از یاد رخت
وقتی از ناله ی رود نام پاک تو شنید
عشق هم شعله کشید از دل خاموشی
سرخی شعله ی او به رگ لاله جهید
دامن سبز بهار بوی عطر تو گرفت
ابر هم باران را از گل چشمم چید
زیر باران رفتی خیس از شادی ابر
قطره های اشکم روی دست تو چکید
من نگاهت کردم از بلندای سکوت
قلب مشتاقم باز سوی عشق تو پرید |+| نوشته شده توسط نسترن فقیهی فر در دوشنبه یازدهم آبان 1388 ساعت 21:41
من یا تو
هنوز هم نمی دانم این داستان راستان از کجا شروع شد ؟
ازکی؟ بارها و بارها در خلوتم آنگاه که چشمانم ابریست در کنج اتاقم می نشینم و مرورش می کنم . نمی دانم من بودم ؟ یا تو؟ یا هر دو ی ما؟
اولین نگاه . اولین برق . اولین شعله که خرمن آرامشم را به آتش کشید جرقه ی چشمان تو بود یا خواهش قلب من؟
تو که هستی؟
آه دلشکسته ای؟ فریاد خدا؟ یا عشق؟
برای من که از جنس سنگ بودم وغرور .
حس غریبی ست آنگاه که فریاد می زدم نه نه نه. خیالی بیش نیست. اما چگونه وهم پندام نگاه خیره ای را که برقش مرا خاک کرد و غرورم را خاکستر! و آنگاه که خواستم بارانم شوی ترکم کردی و من هنوز مبهوتم که من بودم یا تو ؟ یا عشق بود و ... |+| نوشته شده توسط نسترن فقیهی فر در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388 ساعت 9:27
امید من
سلام این شعری که می خونید تقریبا قدیمیه البته من تو ثبت شعرام تاریخ ها رو رعایت نکردم این هم از این قاعده مستثنی نیست به هر حال ممنون می شم اگه نظر بدید
آرام مي بارد باران چشمانم
|+| نوشته شده توسط نسترن فقیهی فر در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388 ساعت 19:23
![]() |+| نوشته شده توسط نسترن فقیهی فر در سه شنبه چهاردهم مهر 1388 ساعت 17:51
ای رفته از برم
ای رفته از برم به صبا می سپارمت
در خانه ی دلم به بقا می سپارمت
گویند رفته ای که بیابی ستاره ات
در هر دعا زدل به لقا می سپارمت
در بیشه های شب که پر از وحشت است و غم
دست ستاره ها ز بلا می سپارمت
در سبزی بهار و کنار جوانه ها
مست قناریان به نوا می سپارمت
چون بلبل سمن نظری سوی او کند
در وصل عاشقان به وفا می سپارمت
در بازی فلک که زند چرخ قسمتم
در شادی و غمم به صفا می سپارمت
من عاشق تو ام چه خیال از نهایتش
با هر که هر کجا به خدا می سپارمت
|+| نوشته شده توسط نسترن فقیهی فر در سه شنبه چهاردهم مهر 1388 ساعت 15:1
|+| نوشته شده توسط نسترن فقیهی فر در دوشنبه سیزدهم مهر 1388 ساعت 18:31
پنجره ی خیال
پنجره ی خیال من به دست باد باز شد
تمام خاطرات من پر از گل نیاز شد
و قطره های آبی چکیده از نگاه دل
درون دیده ام نشست و آیه های راز شد
تن سپید قاصدک در التهاب بوسه ای
در آسمان کشید پر به کهکشان فراز شد
خیال نازک غمت تنید تار و پود من
چو پیله از رخت گشود و شاپری به ناز شد
و غنچه های عاشق شکفته در وجود من
کشید سر به آسمان و ساقی نماز شد |+| نوشته شده توسط نسترن فقیهی فر در یکشنبه دوازدهم مهر 1388 ساعت 22:54
|